درود به همه ی دوستان دیده و نادیده ام که به هنگام نبودن از یادم نبرده بودند .
در این چند سال زندگی هیچ چیز ارزش واقعی اش را نشانم نداده و یا این که من ارزش واقعی اش را دریافت نکرده ام . به همین سبب نه چیزی غمگین ام می کند و نه چیزی خوش حال . و به همین سبب دوستانم را رها کرده ام و یا شاید آنها از این بی تفاوتی یِ من ، مرا رها کرده اند . تنها چیزی که نگرانم می کند تنهایی است . این تنهایی یِ عریان که خیسِ خیس است . انگار به تازگی از آب بیرون آمده ، لخت و خیس و کمی هم لزج . نگران همین هستم که تنهایی اگر با آن چهره و اندام زیبایش و پستانهای برآمده اش که نمدار است ، کنارم بیاید ، توان دور کردن اش را نداشته باشم و بخواهم همین جا در برش بکشم و از آن لذت ببرم .
دوستان نازنینم بر نبودنم خرده نگیرید که سخت درگیرم .
نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 2:28 توسط عابر


