با امروز نزدیک دو ماه است که در خانه تنها هستم . تا امروز از چیزی هراس نداشتم
و الان هم هراسی ندارم . اما چند روزی است که احساس می کنم که کسی
در کنارم است و یا هر لحظه در را باز می کند و داخل میشود . یا وقتی که صورتم
مملو از کف صابون است آن را پشت سرم حس میکنم و سرم را که پایین ببرم و
بشویم بالا که آمدم در آینه می بینمش . حس عجیبی است .اینکه احساست
به تو دروغ می گوید یا راست . آیا واقعا چیزی هست ؟ یعنی احساس ، دروغ و
راست دارد؟ تا مدتی فکر میکردم روح است که من نمی بینم و بعد به یاد حرفهای
خودم که به دیگران میگویم افتادم که انسان دارای یک انرژی است که وقتی میمیرد
از بدنش جدا می شود و کاملا سفید و آری از هرگونه چیزی است .پس با حرف خودم
قانع شدم و رفتم سراغ جن . و تا مدتی فکر میکردم که جنی در کنارم است و یا وقتی
حس نمی کردم کنارم است هر لحظه منتظر ورودش از در بودم . اصلا نمیترسیدم .
حتی برای خودم قیافه اش را تجسم هم کرده بودم . اگر مرد بود لاغر بود و هم اندازه ی خودم
و حتی ریش پروفسوری هم شاید داشت مثل خودم و اگر زن بود چاق بود و یک جورایی
شبیه رابعه اسکویی بازیگر طنز چاقمان. خلاصه خیلی منتظر بودم که دیروز صبح دوست
عزیزم را دیدم که آمد و سفت و سخت بغلم کرد و گفت حالت خوب است ؟ گفتم بد نیستم .
البته ما هر روز همدیگر را می بینیم . دوباره چند باری نزدیکم شد و بیشتر ازهمیشه
مرا بوسید . حس می کردم نگران است که خودش اعتراف کرد . گفت که دیشب
خوابت را دیده ام . دیده ام که یکی از دوستانمان در انجمن داستان نویسان
( که الان این عزیز در کنارمان نیست اما انرژی اش را هر روز احساس می کنم) آمده و
دستت را گرفته و با خود برده و من هر چه جستجو کردم دیگر پیدایتان نبوده و خیلی نگرانم.
من دوستم را بغل کردم و گفتم وای چه خواب خوبی برایم دیده ای . البته نه اینکه از زندگی
نا امید باشم ولی آن لحظه احساس خوبی به من دست داد که نمی شود گفت .
آن لحظه برای یک دم از زمین جدا شدم و به دوستم گفتم ....
حالا هر چه گفتم . یادم نمی آید . ولی مهمترین چیز این است که هر روز که میگذرد
دوست از دست رفته امان در یک حادثه را هر روز بیشتر یاد میکنم و هر روز به من
نزدیکتر می شود . برای دوستانی که حافظه ی خوبی ندارند نام فامیلش را مینویسم (خزایی)
نامش همیشه در قلب من جاودان هست و باد
(البته در مورد دروغ یا راست بودن حس بعدها بیشتر مینویسم)
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 2:40 توسط عابر
[ ) ] [ ] [
5 ]