تبليغاتX
عابری زیر آسمان سربی کوتاه

به خشنودی اهورامزدا

انسان زندگی مرگ

درباره ی امروز چیزی برای نوشتن نیست و در دل امروز هزاران حرف برای نوشتن هست .

آینده همیشه برای انسان دغدغه ی خاطر بوده است که قرار بر چیست ؟ و چه انجامیی در انتظار است ؟ ولی یک چیز برای تمام انسانها روشن است  ( نه اینکه روشن بل که خیال و انتظار و امید بر این است ) که روزی خواهد رسید ، پر از نور و روشنی و همه چیز زیبا و بدون خشم . روزی که زشتی وجود ندارد و پلیدی ها از سرشت انسانها پاک خواهد شد . و همین پندار سبب می شود زنده مانده و آرامش دهنده ی امروز ِ پلیدی دیدن ها باشد .

تلاش امروز شاید و به یقین شاید ثمره ای برای فردا باشد ؛ زیرا تلاش یک ساله ی من هنوز به بار ننشسته است و چه کنم و چه راهی هست به جز امید داشتن به همان آینده ی مبهم و ناروشن ؟

دیگر اینکه در راهی که باید طی شود همراهی عاشق به یقین ضروری است تا در هنگام تلو تلو خوردن ها و به عقب نگریستن ها و گریستن ها یاری ات کند .

 

پی نوشتی بدون ارتباط : ندانستن ها گاهی سبب می شوند که دانسته ای نو به وجود آوری .

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 ساعت 0:28 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


درود به همه ی دوستان دیده و نادیده ام که به هنگام نبودن از یادم نبرده بودند .


در این چند سال زندگی هیچ چیز ارزش واقعی اش را نشانم نداده و یا این که من ارزش واقعی اش را دریافت نکرده ام . به همین سبب نه چیزی غمگین ام می کند و نه چیزی خوش حال . و به همین سبب دوستانم را رها کرده ام و یا شاید آنها از این بی تفاوتی یِ من ، مرا رها کرده اند . تنها چیزی که نگرانم می کند تنهایی است . این تنهایی یِ عریان که خیسِ خیس است . انگار به تازگی از آب بیرون آمده ، لخت و خیس و کمی هم لزج . نگران همین هستم که تنهایی اگر با آن چهره و اندام زیبایش و پستانهای برآمده اش که نمدار است ، کنارم بیاید ، توان دور کردن اش را نداشته باشم و بخواهم همین جا در برش بکشم و از آن لذت ببرم .


دوستان نازنینم بر نبودنم خرده نگیرید که سخت درگیرم .

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 2:28 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


طولانی ترین کرم کدوی ِ جهان

در روده های ِ مغزم

پیچ در پیچ و

                   تهی   !!

نرم آسوده است .

لجن در کاسه کردم و سرم در لجن

                                       جهان بیرون نیامد

لجن در تشت کردم و سرم در لجن

                                       جهان بیرون نیامد

لجن در زمین کردم و سرم در لجن

                                       جهان بیرون نیامد

لجن در جهان کردم و سرم در لجن

                                       جهان بیرون نیامد

لجن در تنم کردم و سرم در لجن

                                       جهان بیرون نیامد .

بگویید

شما را سوگند به انسان

                                 بگویید

کدامین کدو کرم است

که با لجن

          بیرون نیاید ؟

                                                                    (عابر)

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 15:41 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


از تمامی ی دوستانی که برایم دیدگاه گذاشته اند ممنونم .

مشکلی برایم به وجود آمده که تا چند وقت نتوانستم بیایم و به شما سر بزنم و اکنون هم از بیرون می نویسم .

به زودی با نوشته هایی از دلم می آیم .

بدرود

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 17:7 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


آن گاه که میان حرف و سکوت

                                 سوت می زدم

دیوانه وار برای تنهایی ام

                            نقشی از عالم هپروت می زدم .

                                                       ( به شبلی )

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 20:1 توسط عابر


[  ] [ 5 ]


قرار بود ساعت ۹ امتحان شروع بشه و مثل همیشه یک ساعت قبل از امتحان رفتم جلوی دانشگاه . تاساعت ۶ بیدار مونده بودم و مثل همیشه فقط شب امتحان درس خونده بودم . این بود که با بدبختی بیدار شدم تا بتونم به موقع برسم سر جلسه . امتحان سختی بود و من یه خورده عصبی بودم که چرا دو سه روز قبل شروع نکرده بودم به درس خوندن .!! کم خوابی هم یه علت دیگه واسه عصبی بودنم شده بود . خواب آلود با بچه ها حرف می زدم و یکی دو سوال رو که بلد نبودم پرسیدم . روال اینجوریه که ( این روال مربوط به دانشگاههای دیگه است نه دانشگاه ما ) نیم ساعت قبل از شروع امتحان دانشجو ها راهنمایی می شن سرجلسه که در ساعت تعیین شده شروع بکنن . ساعت ۹ شد و حضرات نیومدن . ساعت نه و ربع بود که خمیازه کنان ۲۰۰ نفر دانشجوی علاف رو خوشحال کردن که : خدایا شکرت . بعد از کلی شماره صنلی زدن ( که کار یک روز قبل از امتحانه ) و دادن کارت ورود به جلسه ( که مربوط به قبل از امتحاناته ) و معلوم شدن اونایی که بدهی دارن و به زور متوسل شدن دانشجوها برای ورود به جلسه ، ساعت ۱۰ شروع کردن به به دادن برگه های جواب یا همون پاسخنامه . معاون دانشگاه ما از بس کاریه !! خودش برگه پخش کرد و من بخت برگشته از بین اون ۲۰۰ نفر دانشجوی علاف برگشتم گفتم : آقا این چه نظمیه ؟؟ امتحان ما ساعت ۹ بوده و الان ساعت ۱۰ ، که جمله ی من تموم شده و نشده دیدم همه ی دانشجو ها پاسخنامه دارن به جز من . منم بی خیال نشستم . بقیه شروع کردن به جواب دادن .. البته سوالها هم به همه داده شد به جز من . تا اینکه یکی از کارمند ها دلش به حال من سوخت!! و برام برگه ها رو آورد ( ۱۵ دقیقه از امتحان گذشته بود ) !!!! با دو برابر شدن عصبی بودنم امتحان رو هم ر.ی.د.ی.م . حالا بعد از گذشت چند ماه از درخواست من برای وام شهریه ( بقیه همه گرفتن ) تازه به من می گن : پرونده ی وامت رو به کی تحویل دادی ؟؟؟ !!! ما هر چی می گردیم پیداش نمی کنیم !!!!!!!!!!

پ.ن : از این ماجرا چند ماه می گذره  .

پ.ن ۲: اون سوختن دل کارمند هم قضیه ای داره که حال داشتم و وقت بعدا می گم .

درس های اخلاقی : توی دانشگاه حرف نزنید ...

توی دانشگاه با کسی حرف نزنید ..

توی دانشگاه نروید که حرف نزنید ..

توی دانشگاه مگه حلوا پخش می کنن ..

دانشگاه مکانی است خوش آب و هوا برای تنفس .. !!

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 19:51 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


می خواهم در مورد انسانیت بنویسم ولی خود این را رعایت نمی کنم . چگونه به دنبال انسان بگردم هنگامی که خود هنوز انسانی کامل نیستم ؟ چگونه از انسانیت سخن برانم هنگامی که هنوز برای لحظه ای انسانیت را نشناخته ام ؟

دلم می خواهد اکنون با این بغض که برای انسان نبودنم در گلویم نشسته فریادی برآرم که شیشه های تار و دوداندود ترک بردارند و فرو ریزند .

نمی دانم این انسان و انسانیت که به دنبالش می گردم خودم هستم یا کسی که به من بیاموزد چگونه زیستن را ؟ آیا من انسانم ؟ هنوز خود را می شناسم ؟

چگونه هنوز پس از این همه سخن گفتن از انسان و انسانیت نتوانسته ام رفتاری انسانی داشته باشم و با اینکه نشان فروهر از گردن آویزان است، پندار نیک را فراموش کرده ام ؟

بیشتر از همیشه دلم به حال خودم می سوزد که این گونه در چنبره ی باید ها و نباید ها گرفتار شده ام . دیگر اطمینانی به آینه ندارم . آیا من هستم یا .... ؟

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 3:31 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


گمان می کنم که احمد شاملو همه چیزی را در مورد انسان گفته است که می نویسم ...

قناری گفت :- کُره ی ما

کره ی قفس ها با میله های ِ زرین و چینه دان ِ چینی .

ماهی ی ِ سرخ ِ سفره ی ِ هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد

که هر بهار

                متبلور می شود .

کرکس گفت : - سیاره ی ِ من

سیاره ی ِ بی همتایی که در آن

مرگ

       مائده می آفریند .

کوسه گفت : - زمین

سفره یِ برکت خیز ِ اقیانوس ها .

انسان سخنی نگفت

تنها او بود که جامه به تن داشت

و آستین اش از اشک تَر بود .

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 ساعت 19:33 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


کاش همه چیز به همین آسانی بود .

می خواستم در مورد انسان و انسانیت بنویسم و با خود گفتم که باید از کوچکترین بخش شروع کنم و آن معنی کلمه ی انسان بود . و در یک جستجوی ساده به این نتیجه رسیدم :

( اسم ) 1 - جانوری از تیره نخستینیان از شاخه پستانداران از گونه آدمها که بسبب رشد کامل مغز از دیگر جانوران ممتاز است و قدرت بیان افکار بوسیله تکلم و خط دارد و تنها جانوریست که همیشه ایستاده راه میرود .

در آغاز به جانور بودن انسان اشاره کرده است که خود به موجود بودن انسان ایمان دارم و نه به جانور بودنش و همین معنی نشان می دهد که هنوز به قدرت انسانی پی نبرده ایم که این گونه معنی می کنیم .سپس گفته که به سبب رشد کامل مغز ، که من هنوز انسانی را مشاهده نکرده ام که رشد کامل مغزی کرده باشد !!!!!!! و یک نکته ی مبهم این است که نوشته : انسان از گونه ی آدمهاست ...!!!

اگر کسی از گونه های مختلف آدم خبر دارد که انسان در ردیف آنهاست من را خبر کند . سپس گفته است که تنها جانوری است که همیشه ایستاده راه می رود که من مردمانی را دیده ام که روی دست راه می روند ( وقتی انسان بخواهد بهانه جویی بکند از هر دستاویزی استفاده می کند .)

در این جستجو به چیز های دیگری هم برخورد کردم که مرا از مسیر خارج کرد و موضوع اصلی را پراند .

در نوشته های بعد ادامه دارد ....

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 ساعت 0:22 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


عابر می گذشت

                     تنها در مسیر  ِ لخت

به دود کردن ِ کلمات

و به فریاد کردن ِ واژه های ِ تلخ

و به ژاییدن ِ هجا به هجای ِ عشق .

سیمایش همه درد

                         دلهره در دل

                                        و انتظار در پای

خسته

در مسیر لخت

عابر می گذشت .

 به ادامه ی مطلب بروید


ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 0:32 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


نوشتن برای من یک تفریح است و وقتی می نویسم آرامش پیدا می کنم و وقتی دیدگاه های دوستان نادیده ام را می بینم از خوشحالی می خندم . ولی نوشتن یا یک ذهن آشفته و غرق در دنیای کلمات می خواهد و یا یک ذهن آزاد و رها ... ولی من میان این دو مانده ام و روزهایی که گذشت را ننوشتم و خیلی دور ماندم از این تفریح و تازه فهمیدم که بدون نوشتن آرامش لازم را برای ادامه دادن ندارم . این نوشته جهت دار نیست و چون دیدگاه های شما عزیزان به مرز چهل رسید شرمنده شدم و حتی یکی از عزیزان گفته بود که چرا نمی نویسم و من هم تصمیم گرفتم که هماره بنویسم ...

اکنون باید چه نوشت ؟

باید از زندگی روزمره و تکراری نوشت ؟ یا باید از مشکلات اجتماع نوشت ؟ یا از مشکلات سیاسی نوشت ؟ آیا نوشتن از مشکلات شخصی بهتر نیست ؟ یا از هنرهایی که داریم باید بنویسیم  ؟ یا خودنمایی کنیم و نوشته هایمان را به رخ بکشیم ؟ یا اینکه شعرها و داستان ها و مقاله های چاپ نشده را باید نوشت ؟ آیا باید از عقده هامان بنویسیم ؟ یا خاطرات زندگی مان ؟ از شادی هایمان یا از غم هایمان ؟ از بنگ و حشیش و اعتیاد و مواد مخدر باید نوشت یا از نبود آب و برق و گاز و .. سفرهای استانی بیهوده ؟ از دانشگاه بی در و پیکر یا از نبود آموزش درست ؟ از نبود فرهنگ در جامعه ؟ از نبود تئاتر ، سینما ؟ از زیادی غم و ماتم و مراسم بزرگداشت و یادبود و تشییع جنازه و اخبار دروغ و فلان کس و فلان آیت ا... باید نوشت ؟ آیا می شود شادی را پیدا کرد و نوشت ؟ آیا کسی اینجا هست که بگوید از چه باید بنویسیم ؟ از کجا شروع کنیم ؟ اینجا آیا شخصی است یا همگانی ؟ آیا نوشتن خاطرات روزانه کفایت می کند ؟ .........................................................

مهمترین سوال بالا این بود که این فضا شخصی است یا همگانی؟

تا دیدگاه شما چه باشد ..........

..........................................................................................................

از این پس در قسمت دیدگاه ها به پیروی از برخی دوستان پاسخ می گذارم ... سپاس از دیدگاه شما.

نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 ساعت 19:50 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


ساعت ۴:۳۰ بامداد شنبه ، یکم مهر ماه سال هشتاد و هفت ، ترس تمام وجودم را فرا گرفت . سکوتی هوای اتاق را دیگرگون کرد به گونه ای که در گوش هایم زنگی ناآشنا شروع شد . سنگین شده بودم . عرق سردی به پیشانی ام نشست . با کمک سکوت به راحتی صدای قلبم را می شنیدم . بدون اراده به سمت میز رایانه ام برگشتم . از زیر میز صدای پاره شدن کاغذ می آمد دهانم خشک شده  بود . کاغذهای زیر میز تکان نمی خوردند ولی صدای پاره شدن اشان می آمد . همان گونه خشک شده رو به میز نشسته بودم . جرات تکان خوردن نداشتم . نفسم بالا نمی آمد . برای لحظه ای به خود آمدم و ترس را تا اندازه ای کنار گذاشتم . لبهایم که به هم چسبیده بود را باز کردم و با صدایی لرزان گفتم : (( چیکار داری؟ )) نمی دانستم که چه می گویم . فقط می خواستم سکوت را شکسته باشم . تا من حرف زدم صدا قطع شد . کمی جرات پیدا کردم ولی دوباره صدا آمد . بلند شدم و به طرف آینه رفتم. نمی دانم چرا این کار را کردم شاید می خواستم چهره ام را با این ترس ببینم و بدانم چه شکلی شده ام . رنگم سفید شده بود . با مرده خودم را اشتباه گرفتم . خندیدم و اگر پدرم در اتاق مجاور خواب نبود حتمن بلند می خندیدم . برگشتم به سمت میز . صدای پاره شدن به گونه ای بود که انگار از دور می آمد . به همین سبب کنار دیوار مجاور میز رفتم و دستم را روی آن گذاشتم و بعد از لحظه ای گوشم را . ولی صدا از آنجا نبود و یقین پیدا کردم که از زیر میز می آید . با ترس کنار میز نشستم . در درازی این مدت همان زنگ در گوشم بود . به کاغذها خیره شدم . چشمم تکان خوردن کاغذ ها را نمی دید ولی صدای پاره شدن اشان می آمد .مدتی بود که با مسئله ی جن و روح درگیر بودم . چند بار سکوت را شکستم و چیزی گفتم که اکنون یادم نمی آید . به خیال خودم داشتم با جن یا موجودی دیگر حرف می زدم . چند دقیقه آنجا نشستم . در این درازا صدا هم قطع و وصل می شد . تا اینکه از زیر یکی از کاغذ ها مورچه ای با تکه ای از پوست تخمه ی دیشب خورده ام ، به دهان بیرون آمد . روی کاغذ بعدی که رفت ، دیگر دیدم این صدا چگونه درست می شد . این بار دیگر بلند خندیدم .

.......................

 همین جا بود که فهمیدم برای رسیدن به حقیقت و راستی باید خطر کرد و ترس و بیم را کنار گذاشت . هیچ چیز شادی آورتر و لذت بخش تر از آن لحظه نیست که به حقیقت پی برده ای .

اگر من همان جا سر جای اول می نشستم و تکان نمی خوردم شاید آن صدا روزها مرا در فکر فرو می برد و تا دراز مدت به زیر میز حساس می شدم و خیال باطل می کردم . این ماجرا را با آب و تاب زیاد گفتم و آن قدر هم نترسیدم . البته این ترس ، ترس روبه رو شدن با چیزی ناشناخته بود که انسان از چیزی که نمی شناسد می ترسد. ( در این مورد بعد ها می نویسم ) .

 

برای رسیدن به حقیقت و راستی باید خطر کرد و ترس و بیم را کنار گذاشت .

تا دیدگاه شما چه باشد .

نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 2:54 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


ما نسلی هستیم که حس هایمان را فراموش کرده ایم . شاید برای دور شدن از سرچشمه ای به نام محبت باشد که این محبت همان خدا هم ممکن است ؛ دور شدن از این سرچشمه از پدر ها و مادرهایمان آغاز شده است و خب در پی آن ما نیز دچار شده ایم . وقتی ما محبت دیدن را تجربه نکنیم در پی آن محبت کردن هم نمی توانیم . و به همین خاطر زندگی بدون این حس ادامه پیدا می کند و همه چیز برای ما متداول است و فکر می کنیم که محبت تا همین اندازه است ؛ تا زمانی که یک نفر پیدا می شود که از این سرچشمه و حس بهره مند است و آن را در اختیار دیگران هم می گذارد و آن وقت است که ما دچار سردرگمی می شویم . با خود می گوییم : از جون من چی می خواد ؟ نکنه می خواد از من سو استفاده کنه ؟ حتما همین طوره وگرنه این همه محبت واسه ی چیه ؟ یعنی اینا همش از ته دله ؟ نه بابا من که می دونم می خواد سرم کلاه بذاره ؟ حتما چشمش دنبال پولامه ؟ داره فیلم بازی می کنه که دل منو به دست بیاره وگرنه کدوم آدم عاقلی اینقدر به یه نفر محبت می کنه ؟ من از مامانم هم اینقدر محبت ندیدم که این داره محبت می کنه . مگه دیگه کسی میتونه از مامان آدم به آدم بیشتر محبت کنه ؟

این همان زمانی است که ما سر دو راهی گرفتار می شویم و با خود می اندیشیم که محبت کردن به همان اندازه است که ما از مادرمان دیده ایم و اندازه ی بیشتر آن را طبیعی نمی دانیم و می پنداریم که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد .

اکنون که این مطلب را می نویسم خود نیز نمیدانم کاسه ای زیر نیم کاسه هست یا نه ؟

شاید هم نباشد ولی ما با شک بزرگ شده ایم و از پدر و مادرهایمان یاد گرفته ایم که به هیچ کس حتی خودشان هم اعتماد نکنیم . و محبت اندازه اش باید متعادل باشد .

نه بیشتر و نه کمتر ......

تا دیدگاه شما چه باشد ..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت : آنقدر از دوست داشتن در هراسیم که اگر زمانی هم عشق به سراغمان بیاید نتوانیم آنرا بشناسیم .(لیو بوسکالیا)

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 23:4 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


غولک ِ پشت ِ کوه ها

مرا به اسم صدا زد

آن هنگام که در میان ِ برف هایِ سمج

                                                قدم می زدم

غولک ِ پشت ِ کوه ها

مرا به اسم صدا زد

در میان ِ برف های ِ سمج ِ یخ شده به کف ِ پوتین

با هس هس ِ مدام ِ نفس

شاد از گذاشتن ِ ردی در برف

غولک ِ پشت ِ کوه ها

مرا به اسم صدا زد

از پشت ، سیاهی ِ شهر پیدا بود

                                و سپیدی ِ کوه در جلو

فِژ فِژ ِ پا به روی ِ برف

که آواز دادن ِ شهر

                  به از پی در آمدن

غولک ِ پشت ِ کوه ها

مرا به اسم صدا زد

عابری تنها از هم صحبتی ِ غولک ِ پشت ِ کوه ها

                                                بازمی گشت.

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 2:2 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


شرایط فضای عجیبی را فراهم کرده اند. فضایی که احساس در آن نقشی ندارد و تنها زنده ای و زندگی نمیکنی .فضایی که آدمی سرشار و مملو نیست . از هر احساسی : از عشق ، از نفرت ، ازشادی ، از غم . شرایط آن چنان میخ خود را محکم کوبیده اند که چکش ها دردشان گرفته است .بعضی وقتها آدمی چیزهایی را درک میکند که هیچ وقت دیده نمیشوند و یا قابل لمس نیستند و اما برخی دیگر از لحظه ها هر چه تلاش میکند ، با دقت میبیند  ، مرتب لمس میکند ولی هیچ چیز را نمیفهمد .این احساس چیست؟  اصلا کجای وجودمان قرار گرفته ؟ ما با کجایمان آن را درک میکنیم؟ آیا واقعا چیزی هست یا ما خودمان چیزی میسازیم؟ مثل ترس که همه میدانیم در روز در صندوق خانه چیزی نیست ولی شب جرات نمیکنیم آنجا پا بگذاریم . مثل دوست داشتن که کسی را میبینی و تازه با او آشنا میشوی و بعد از دو روز انگار سالهاست او را میشناسی و در لابه لای حرفها میشود فهمید انگار قبل از آشنایی یک چیزی آنها را خوانده و یک جایی در وجودشان گفته که باید همدیگر را دوست داشته باشند.  همه میدانیم از انسان قدرتمند تر در زمین وجود ندارد ولی همیشه حس میکنیم یک نیرویی هست که از آدمی قدرتمندتر است .

من معتقدم که آدمی دارای یک انرژی نهفته است که فقط در هنگام مرگ او را ترک میکند و میتواند به کمک این انرژی هیچوقت گرسنه نشود و یا پرواز کند . اما یک سوال که این انرژی در کجای وجودمان است ؟ احساس کجاست؟

خالی شده ام . کلمات فریبم میدهند . نمی گذارند حرف اصلی ام را بزنم . نمیدانم از کلمه پرم یا از آن خالی ؟ اما خوب میدانم که جای کوبش میخ در مغزهایمان هیچوقت درمان نمیشود .

این شرایط که احساس را از ما گرفته است . و چکش مدام .

امان از این شرایط لعنتی

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 1:14 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


با امروز نزدیک دو ماه است که در خانه تنها هستم . تا امروز از چیزی هراس نداشتم

 و الان هم هراسی ندارم . اما چند روزی است که احساس می کنم که کسی

در کنارم است و یا هر لحظه در را باز می کند و داخل میشود . یا وقتی که صورتم

مملو از کف صابون است آن را پشت سرم حس میکنم و سرم را که پایین ببرم و

بشویم بالا که آمدم در آینه می بینمش . حس عجیبی است .اینکه احساست

 به تو دروغ می گوید یا راست . آیا واقعا چیزی هست ؟ یعنی احساس ، دروغ و

راست دارد؟ تا مدتی فکر میکردم روح است که من نمی بینم و بعد به یاد حرفهای

خودم که به دیگران میگویم افتادم که انسان دارای یک انرژی است که وقتی میمیرد

از بدنش جدا می شود و کاملا سفید و آری از هرگونه چیزی است .پس با حرف خودم

 قانع شدم و رفتم سراغ جن . و تا مدتی فکر میکردم که جنی در کنارم است و یا وقتی

حس نمی کردم کنارم است هر لحظه منتظر ورودش از در بودم . اصلا نمیترسیدم .

حتی برای خودم قیافه اش را تجسم هم کرده بودم . اگر مرد بود لاغر بود و هم اندازه ی خودم

و حتی ریش پروفسوری هم شاید داشت مثل خودم و اگر زن بود چاق بود و یک جورایی

شبیه رابعه اسکویی بازیگر طنز چاقمان. خلاصه خیلی منتظر بودم که دیروز صبح دوست

 عزیزم را دیدم که آمد و سفت و سخت بغلم کرد و گفت حالت خوب است ؟ گفتم بد نیستم .

 البته ما هر روز همدیگر را می بینیم . دوباره چند باری نزدیکم شد و بیشتر ازهمیشه

 مرا بوسید . حس می کردم نگران است که خودش اعتراف کرد . گفت که دیشب

خوابت را دیده ام . دیده ام که یکی از دوستانمان در انجمن داستان نویسان 

( که الان این عزیز در کنارمان نیست اما انرژی اش را هر روز احساس می کنم) آمده و

 دستت را گرفته و با خود برده و من هر چه جستجو کردم دیگر پیدایتان نبوده و خیلی نگرانم.

من دوستم را بغل کردم و گفتم وای چه خواب خوبی برایم دیده ای . البته نه اینکه از زندگی

 نا امید باشم ولی آن لحظه احساس خوبی به من دست داد که نمی شود گفت .

 آن لحظه برای یک دم از زمین جدا شدم و به دوستم گفتم ....

حالا هر چه گفتم . یادم نمی آید . ولی مهمترین چیز این است که هر روز که میگذرد

دوست از دست رفته امان در یک حادثه را هر روز بیشتر یاد میکنم و هر روز به من

 نزدیکتر می شود . برای دوستانی که حافظه ی خوبی ندارند نام فامیلش را مینویسم (خزایی)

نامش همیشه در قلب من جاودان هست و باد

(البته در مورد دروغ یا راست بودن حس بعدها بیشتر مینویسم)

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 2:40 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


امروز ایران کسی را از دست داد که سیاه تنها رنگی نمی تواند باشد برای ماتم ازدست دادنش . نمی دانم امروز باید خوشحال باشم برای او یا ناراحت . کسی که ساده بود و بزرگ بود و به قول معروف هیچ چیز کم نداشت . صدایش سرشار از عشق بود و احساس . ماندگار بود جاودان . زبان در گفتن خوبیها و قدرت او کم می آورد . اشک دارد می ریزد . اصلا نمی دانم باید چه بنویسم . مانیتور تار شده است و من احساس کوچکی می کنم .

این چه قانون و مسلکی است نابازیگرها ستایش می شوند . خسرو عزیز من را ببخش که دوستت داشتم و الان دارم برایت اشک می ریزم . من را ببخش که بیشتر از این نمی توانم دوستت داشته باشم . من را برای همه ی بی ملاحظگی هایم ببخش که نتوانستم تمام فیلم هایت را ببینم و از آنها لذت ببرم . من را ببخش که تا وقتی زنده بودی به دیدارت نیامدم . مرا برای همه ی بدی هایی که به تو شد ببخش .

بازی بی نقص و زیبای تو را در حکم فراموش نمی کنیم و برای همیشه در قلبمان جاودان می مانی.

امروز صبح خسرو عزیز بر اثر ایست قلبی در گذشت . از دوست داران او میخواهم به معنای واقعی برایش ..........

ببخشید دیگر نمی توانم بنویسم و از این همه جمله های نا مربوط متاسفم . از روی احساس بود. نمی دانم برای چند عزیز دیگر باید مظلومانه نوشت .

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 16:20 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


همه ما اینطور بار آمده ایم که فقط بپذیریم و دنبال راه هایی بگردیم که از کنار مسائل بگذریم و از کشمکش ها اجتناب کنیم .. و بهترین راه برای این منظور وجود مسئولیت مشترک است..

پس برای اینکه مسائل مشترک ، منافع مشترک داشته باشد قانون به وجود آمد. همیشه در منافع و مسائل مشترک بحث و دعوا فراوان است و قانون ها نه به قصد حل مسائل و مشکلات ، بل به این منظور که دعوا ها و بحث ها تا ابد ادامه پیدا کند ، به وجود آمدند.

خدا آدم را آفرید و چون می دانست که روزی بهشت یکنواخت خواهد شد قاون وضع کرد و گفت که آی آدم و آی حوا اگر از قانون سر پیچی کنید ، مجازات می شوید . خب اگر حوا ، آدم را فریب نمی داد و آدم و حوا سیب یا همان سرپیچی از قانون را انجام نمی دادند ، هیچ اتفاق جالبی در این چند هزار سال اخیر رخ نمی داد . خدای قانون گذار ، قانون وضع کرد و بعد هم راهی برای سرپیچی از آن قرار داد . صرفا برای اینکه مجازات را پدید آورد . خدا خود می دانست که آدم و حوا یک روز حوصله اشان از کمال سر می رود و میخواهند که چیز های دیگر را نیز تجربه کنند . و چون ما هم ذره ای از وجود خدا هستیم پس به قانون گذاری عشق می ورزیم و تا بتوانیم مجازات های سنگین برای تخطی از قانون می گذاریم.(دیگر از بهشت رانده شدن مجازات سخت تری مگر هست؟)

قانون : مهم نیست که چقدر غیر منطقی ، بیهوده یا مهمل باشد ، مهم این است که قانون باشد با مجازاتی در خور قانون...

دادرسی : این است که انسان و اشخاص با تجربه تر و زرنگ تر(واژه ای در خورشان پیدا نمیشود) بر انسان ها و اشخاص بی شیله پیله پیروز شوند .(که امیواریم با ظهور کسی اینطور نشود)

ما همین طور هستیم .

البته با خصلت ها و حس های متفاوت که همه ما  ،جای همه رابه حس ترس اجاره داده ایم

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 2:26 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


همیشه باید بهانه ای برای وارد شدن باشد . بهانه سرچشمه ی همه ی بودن هاست . باید بهانه ای باشد تا زندگی جریان عادی خود را طی کند . بی بهانه میشود فقط زنده بود یا نفس کشید . بهانه ی ورود من به دنیای مجازی آشنا کردن دیگران با دنیای وجودی ی خودم و بهانه هایی که برای زندگی کردن دارم ، هست و خواهد بود .

پس میگویم که بهانه ی من دوستی بود که حتما دوستش دارم هم با دلایل احساسی و هم با دلایل عقلی . پس هیچ گاه این دوست داشتن کمرنگ نخواهد شد .

امیر عزیز بهانه شدی برای وجود افکارم در دنیای مجازی .

                                                                            مشتاقانه میخواهم بنویسم

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 5:16 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | نامه ی مجازی | بلاگفا | قالب های پارسی

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com