تبليغاتX
عابری زیر آسمان سربی کوتاه

به خشنودی اهورامزدا

انسان زندگی مرگ

از تمامی ی دوستانی که برایم دیدگاه گذاشته اند ممنونم .

مشکلی برایم به وجود آمده که تا چند وقت نتوانستم بیایم و به شما سر بزنم و اکنون هم از بیرون می نویسم .

به زودی با نوشته هایی از دلم می آیم .

بدرود

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 17:7 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


آن گاه که میان حرف و سکوت

                                 سوت می زدم

دیوانه وار برای تنهایی ام

                            نقشی از عالم هپروت می زدم .

                                                       ( به شبلی )

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 20:1 توسط عابر


[  ] [ 5 ]


قرار بود ساعت ۹ امتحان شروع بشه و مثل همیشه یک ساعت قبل از امتحان رفتم جلوی دانشگاه . تاساعت ۶ بیدار مونده بودم و مثل همیشه فقط شب امتحان درس خونده بودم . این بود که با بدبختی بیدار شدم تا بتونم به موقع برسم سر جلسه . امتحان سختی بود و من یه خورده عصبی بودم که چرا دو سه روز قبل شروع نکرده بودم به درس خوندن .!! کم خوابی هم یه علت دیگه واسه عصبی بودنم شده بود . خواب آلود با بچه ها حرف می زدم و یکی دو سوال رو که بلد نبودم پرسیدم . روال اینجوریه که ( این روال مربوط به دانشگاههای دیگه است نه دانشگاه ما ) نیم ساعت قبل از شروع امتحان دانشجو ها راهنمایی می شن سرجلسه که در ساعت تعیین شده شروع بکنن . ساعت ۹ شد و حضرات نیومدن . ساعت نه و ربع بود که خمیازه کنان ۲۰۰ نفر دانشجوی علاف رو خوشحال کردن که : خدایا شکرت . بعد از کلی شماره صنلی زدن ( که کار یک روز قبل از امتحانه ) و دادن کارت ورود به جلسه ( که مربوط به قبل از امتحاناته ) و معلوم شدن اونایی که بدهی دارن و به زور متوسل شدن دانشجوها برای ورود به جلسه ، ساعت ۱۰ شروع کردن به به دادن برگه های جواب یا همون پاسخنامه . معاون دانشگاه ما از بس کاریه !! خودش برگه پخش کرد و من بخت برگشته از بین اون ۲۰۰ نفر دانشجوی علاف برگشتم گفتم : آقا این چه نظمیه ؟؟ امتحان ما ساعت ۹ بوده و الان ساعت ۱۰ ، که جمله ی من تموم شده و نشده دیدم همه ی دانشجو ها پاسخنامه دارن به جز من . منم بی خیال نشستم . بقیه شروع کردن به جواب دادن .. البته سوالها هم به همه داده شد به جز من . تا اینکه یکی از کارمند ها دلش به حال من سوخت!! و برام برگه ها رو آورد ( ۱۵ دقیقه از امتحان گذشته بود ) !!!! با دو برابر شدن عصبی بودنم امتحان رو هم ر.ی.د.ی.م . حالا بعد از گذشت چند ماه از درخواست من برای وام شهریه ( بقیه همه گرفتن ) تازه به من می گن : پرونده ی وامت رو به کی تحویل دادی ؟؟؟ !!! ما هر چی می گردیم پیداش نمی کنیم !!!!!!!!!!

پ.ن : از این ماجرا چند ماه می گذره  .

پ.ن ۲: اون سوختن دل کارمند هم قضیه ای داره که حال داشتم و وقت بعدا می گم .

درس های اخلاقی : توی دانشگاه حرف نزنید ...

توی دانشگاه با کسی حرف نزنید ..

توی دانشگاه نروید که حرف نزنید ..

توی دانشگاه مگه حلوا پخش می کنن ..

دانشگاه مکانی است خوش آب و هوا برای تنفس .. !!

نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387 ساعت 19:51 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


می خواهم در مورد انسانیت بنویسم ولی خود این را رعایت نمی کنم . چگونه به دنبال انسان بگردم هنگامی که خود هنوز انسانی کامل نیستم ؟ چگونه از انسانیت سخن برانم هنگامی که هنوز برای لحظه ای انسانیت را نشناخته ام ؟

دلم می خواهد اکنون با این بغض که برای انسان نبودنم در گلویم نشسته فریادی برآرم که شیشه های تار و دوداندود ترک بردارند و فرو ریزند .

نمی دانم این انسان و انسانیت که به دنبالش می گردم خودم هستم یا کسی که به من بیاموزد چگونه زیستن را ؟ آیا من انسانم ؟ هنوز خود را می شناسم ؟

چگونه هنوز پس از این همه سخن گفتن از انسان و انسانیت نتوانسته ام رفتاری انسانی داشته باشم و با اینکه نشان فروهر از گردن آویزان است، پندار نیک را فراموش کرده ام ؟

بیشتر از همیشه دلم به حال خودم می سوزد که این گونه در چنبره ی باید ها و نباید ها گرفتار شده ام . دیگر اطمینانی به آینه ندارم . آیا من هستم یا .... ؟

نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387 ساعت 3:31 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | نامه ی مجازی | بلاگفا | قالب های پارسی

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com