ساعت ۴:۳۰ بامداد شنبه ، یکم مهر ماه سال هشتاد و هفت ، ترس تمام وجودم را فرا گرفت . سکوتی هوای اتاق را دیگرگون کرد به گونه ای که در گوش هایم زنگی ناآشنا شروع شد . سنگین شده بودم . عرق سردی به پیشانی ام نشست . با کمک سکوت به راحتی صدای قلبم را می شنیدم . بدون اراده به سمت میز رایانه ام برگشتم . از زیر میز صدای پاره شدن کاغذ می آمد دهانم خشک شده بود . کاغذهای زیر میز تکان نمی خوردند ولی صدای پاره شدن اشان می آمد . همان گونه خشک شده رو به میز نشسته بودم . جرات تکان خوردن نداشتم . نفسم بالا نمی آمد . برای لحظه ای به خود آمدم و ترس را تا اندازه ای کنار گذاشتم . لبهایم که به هم چسبیده بود را باز کردم و با صدایی لرزان گفتم : (( چیکار داری؟ )) نمی دانستم که چه می گویم . فقط می خواستم سکوت را شکسته باشم . تا من حرف زدم صدا قطع شد . کمی جرات پیدا کردم ولی دوباره صدا آمد . بلند شدم و به طرف آینه رفتم. نمی دانم چرا این کار را کردم شاید می خواستم چهره ام را با این ترس ببینم و بدانم چه شکلی شده ام . رنگم سفید شده بود . با مرده خودم را اشتباه گرفتم . خندیدم و اگر پدرم در اتاق مجاور خواب نبود حتمن بلند می خندیدم . برگشتم به سمت میز . صدای پاره شدن به گونه ای بود که انگار از دور می آمد . به همین سبب کنار دیوار مجاور میز رفتم و دستم را روی آن گذاشتم و بعد از لحظه ای گوشم را . ولی صدا از آنجا نبود و یقین پیدا کردم که از زیر میز می آید . با ترس کنار میز نشستم . در درازی این مدت همان زنگ در گوشم بود . به کاغذها خیره شدم . چشمم تکان خوردن کاغذ ها را نمی دید ولی صدای پاره شدن اشان می آمد .مدتی بود که با مسئله ی جن و روح درگیر بودم . چند بار سکوت را شکستم و چیزی گفتم که اکنون یادم نمی آید . به خیال خودم داشتم با جن یا موجودی دیگر حرف می زدم . چند دقیقه آنجا نشستم . در این درازا صدا هم قطع و وصل می شد . تا اینکه از زیر یکی از کاغذ ها مورچه ای با تکه ای از پوست تخمه ی دیشب خورده ام ، به دهان بیرون آمد . روی کاغذ بعدی که رفت ، دیگر دیدم این صدا چگونه درست می شد . این بار دیگر بلند خندیدم .
همین جا بود که فهمیدم برای رسیدن به حقیقت و راستی باید خطر کرد و ترس و بیم را کنار گذاشت . هیچ چیز شادی آورتر و لذت بخش تر از آن لحظه نیست که به حقیقت پی برده ای .
اگر من همان جا سر جای اول می نشستم و تکان نمی خوردم شاید آن صدا روزها مرا در فکر فرو می برد و تا دراز مدت به زیر میز حساس می شدم و خیال باطل می کردم . این ماجرا را با آب و تاب زیاد گفتم و آن قدر هم نترسیدم . البته این ترس ، ترس روبه رو شدن با چیزی ناشناخته بود که انسان از چیزی که نمی شناسد می ترسد. ( در این مورد بعد ها می نویسم ) .
برای رسیدن به حقیقت و راستی باید خطر کرد و ترس و بیم را کنار گذاشت .
تا دیدگاه شما چه باشد .
نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 2:54 توسط عابر


