ما نسلی هستیم که حس هایمان را فراموش کرده ایم . شاید برای دور شدن از سرچشمه ای به نام محبت باشد که این محبت همان خدا هم ممکن است ؛ دور شدن از این سرچشمه از پدر ها و مادرهایمان آغاز شده است و خب در پی آن ما نیز دچار شده ایم . وقتی ما محبت دیدن را تجربه نکنیم در پی آن محبت کردن هم نمی توانیم . و به همین خاطر زندگی بدون این حس ادامه پیدا می کند و همه چیز برای ما متداول است و فکر می کنیم که محبت تا همین اندازه است ؛ تا زمانی که یک نفر پیدا می شود که از این سرچشمه و حس بهره مند است و آن را در اختیار دیگران هم می گذارد و آن وقت است که ما دچار سردرگمی می شویم . با خود می گوییم : از جون من چی می خواد ؟ نکنه می خواد از من سو استفاده کنه ؟ حتما همین طوره وگرنه این همه محبت واسه ی چیه ؟ یعنی اینا همش از ته دله ؟ نه بابا من که می دونم می خواد سرم کلاه بذاره ؟ حتما چشمش دنبال پولامه ؟ داره فیلم بازی می کنه که دل منو به دست بیاره وگرنه کدوم آدم عاقلی اینقدر به یه نفر محبت می کنه ؟ من از مامانم هم اینقدر محبت ندیدم که این داره محبت می کنه . مگه دیگه کسی میتونه از مامان آدم به آدم بیشتر محبت کنه ؟
این همان زمانی است که ما سر دو راهی گرفتار می شویم و با خود می اندیشیم که محبت کردن به همان اندازه است که ما از مادرمان دیده ایم و اندازه ی بیشتر آن را طبیعی نمی دانیم و می پنداریم که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد .
اکنون که این مطلب را می نویسم خود نیز نمیدانم کاسه ای زیر نیم کاسه هست یا نه ؟
شاید هم نباشد ولی ما با شک بزرگ شده ایم و از پدر و مادرهایمان یاد گرفته ایم که به هیچ کس حتی خودشان هم اعتماد نکنیم . و محبت اندازه اش باید متعادل باشد .
نه بیشتر و نه کمتر ......
تا دیدگاه شما چه باشد ..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پی نوشت : آنقدر از دوست داشتن در هراسیم که اگر زمانی هم عشق به سراغمان بیاید نتوانیم آنرا بشناسیم .(لیو بوسکالیا)
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 23:4 توسط عابر

