تبليغاتX
عابری زیر آسمان سربی کوتاه

به خشنودی اهورامزدا

انسان زندگی مرگ

ما نسلی هستیم که حس هایمان را فراموش کرده ایم . شاید برای دور شدن از سرچشمه ای به نام محبت باشد که این محبت همان خدا هم ممکن است ؛ دور شدن از این سرچشمه از پدر ها و مادرهایمان آغاز شده است و خب در پی آن ما نیز دچار شده ایم . وقتی ما محبت دیدن را تجربه نکنیم در پی آن محبت کردن هم نمی توانیم . و به همین خاطر زندگی بدون این حس ادامه پیدا می کند و همه چیز برای ما متداول است و فکر می کنیم که محبت تا همین اندازه است ؛ تا زمانی که یک نفر پیدا می شود که از این سرچشمه و حس بهره مند است و آن را در اختیار دیگران هم می گذارد و آن وقت است که ما دچار سردرگمی می شویم . با خود می گوییم : از جون من چی می خواد ؟ نکنه می خواد از من سو استفاده کنه ؟ حتما همین طوره وگرنه این همه محبت واسه ی چیه ؟ یعنی اینا همش از ته دله ؟ نه بابا من که می دونم می خواد سرم کلاه بذاره ؟ حتما چشمش دنبال پولامه ؟ داره فیلم بازی می کنه که دل منو به دست بیاره وگرنه کدوم آدم عاقلی اینقدر به یه نفر محبت می کنه ؟ من از مامانم هم اینقدر محبت ندیدم که این داره محبت می کنه . مگه دیگه کسی میتونه از مامان آدم به آدم بیشتر محبت کنه ؟

این همان زمانی است که ما سر دو راهی گرفتار می شویم و با خود می اندیشیم که محبت کردن به همان اندازه است که ما از مادرمان دیده ایم و اندازه ی بیشتر آن را طبیعی نمی دانیم و می پنداریم که باید کاسه ای زیر نیم کاسه باشد .

اکنون که این مطلب را می نویسم خود نیز نمیدانم کاسه ای زیر نیم کاسه هست یا نه ؟

شاید هم نباشد ولی ما با شک بزرگ شده ایم و از پدر و مادرهایمان یاد گرفته ایم که به هیچ کس حتی خودشان هم اعتماد نکنیم . و محبت اندازه اش باید متعادل باشد .

نه بیشتر و نه کمتر ......

تا دیدگاه شما چه باشد ..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت : آنقدر از دوست داشتن در هراسیم که اگر زمانی هم عشق به سراغمان بیاید نتوانیم آنرا بشناسیم .(لیو بوسکالیا)

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 ساعت 23:4 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


غولک ِ پشت ِ کوه ها

مرا به اسم صدا زد

آن هنگام که در میان ِ برف هایِ سمج

                                                قدم می زدم

غولک ِ پشت ِ کوه ها

مرا به اسم صدا زد

در میان ِ برف های ِ سمج ِ یخ شده به کف ِ پوتین

با هس هس ِ مدام ِ نفس

شاد از گذاشتن ِ ردی در برف

غولک ِ پشت ِ کوه ها

مرا به اسم صدا زد

از پشت ، سیاهی ِ شهر پیدا بود

                                و سپیدی ِ کوه در جلو

فِژ فِژ ِ پا به روی ِ برف

که آواز دادن ِ شهر

                  به از پی در آمدن

غولک ِ پشت ِ کوه ها

مرا به اسم صدا زد

عابری تنها از هم صحبتی ِ غولک ِ پشت ِ کوه ها

                                                بازمی گشت.

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 2:2 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | نامه ی مجازی | بلاگفا | قالب های پارسی

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com