تبليغاتX
عابری زیر آسمان سربی کوتاه

به خشنودی اهورامزدا

انسان زندگی مرگ

شرایط فضای عجیبی را فراهم کرده اند. فضایی که احساس در آن نقشی ندارد و تنها زنده ای و زندگی نمیکنی .فضایی که آدمی سرشار و مملو نیست . از هر احساسی : از عشق ، از نفرت ، ازشادی ، از غم . شرایط آن چنان میخ خود را محکم کوبیده اند که چکش ها دردشان گرفته است .بعضی وقتها آدمی چیزهایی را درک میکند که هیچ وقت دیده نمیشوند و یا قابل لمس نیستند و اما برخی دیگر از لحظه ها هر چه تلاش میکند ، با دقت میبیند  ، مرتب لمس میکند ولی هیچ چیز را نمیفهمد .این احساس چیست؟  اصلا کجای وجودمان قرار گرفته ؟ ما با کجایمان آن را درک میکنیم؟ آیا واقعا چیزی هست یا ما خودمان چیزی میسازیم؟ مثل ترس که همه میدانیم در روز در صندوق خانه چیزی نیست ولی شب جرات نمیکنیم آنجا پا بگذاریم . مثل دوست داشتن که کسی را میبینی و تازه با او آشنا میشوی و بعد از دو روز انگار سالهاست او را میشناسی و در لابه لای حرفها میشود فهمید انگار قبل از آشنایی یک چیزی آنها را خوانده و یک جایی در وجودشان گفته که باید همدیگر را دوست داشته باشند.  همه میدانیم از انسان قدرتمند تر در زمین وجود ندارد ولی همیشه حس میکنیم یک نیرویی هست که از آدمی قدرتمندتر است .

من معتقدم که آدمی دارای یک انرژی نهفته است که فقط در هنگام مرگ او را ترک میکند و میتواند به کمک این انرژی هیچوقت گرسنه نشود و یا پرواز کند . اما یک سوال که این انرژی در کجای وجودمان است ؟ احساس کجاست؟

خالی شده ام . کلمات فریبم میدهند . نمی گذارند حرف اصلی ام را بزنم . نمیدانم از کلمه پرم یا از آن خالی ؟ اما خوب میدانم که جای کوبش میخ در مغزهایمان هیچوقت درمان نمیشود .

این شرایط که احساس را از ما گرفته است . و چکش مدام .

امان از این شرایط لعنتی

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 1:14 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


با امروز نزدیک دو ماه است که در خانه تنها هستم . تا امروز از چیزی هراس نداشتم

 و الان هم هراسی ندارم . اما چند روزی است که احساس می کنم که کسی

در کنارم است و یا هر لحظه در را باز می کند و داخل میشود . یا وقتی که صورتم

مملو از کف صابون است آن را پشت سرم حس میکنم و سرم را که پایین ببرم و

بشویم بالا که آمدم در آینه می بینمش . حس عجیبی است .اینکه احساست

 به تو دروغ می گوید یا راست . آیا واقعا چیزی هست ؟ یعنی احساس ، دروغ و

راست دارد؟ تا مدتی فکر میکردم روح است که من نمی بینم و بعد به یاد حرفهای

خودم که به دیگران میگویم افتادم که انسان دارای یک انرژی است که وقتی میمیرد

از بدنش جدا می شود و کاملا سفید و آری از هرگونه چیزی است .پس با حرف خودم

 قانع شدم و رفتم سراغ جن . و تا مدتی فکر میکردم که جنی در کنارم است و یا وقتی

حس نمی کردم کنارم است هر لحظه منتظر ورودش از در بودم . اصلا نمیترسیدم .

حتی برای خودم قیافه اش را تجسم هم کرده بودم . اگر مرد بود لاغر بود و هم اندازه ی خودم

و حتی ریش پروفسوری هم شاید داشت مثل خودم و اگر زن بود چاق بود و یک جورایی

شبیه رابعه اسکویی بازیگر طنز چاقمان. خلاصه خیلی منتظر بودم که دیروز صبح دوست

 عزیزم را دیدم که آمد و سفت و سخت بغلم کرد و گفت حالت خوب است ؟ گفتم بد نیستم .

 البته ما هر روز همدیگر را می بینیم . دوباره چند باری نزدیکم شد و بیشتر ازهمیشه

 مرا بوسید . حس می کردم نگران است که خودش اعتراف کرد . گفت که دیشب

خوابت را دیده ام . دیده ام که یکی از دوستانمان در انجمن داستان نویسان 

( که الان این عزیز در کنارمان نیست اما انرژی اش را هر روز احساس می کنم) آمده و

 دستت را گرفته و با خود برده و من هر چه جستجو کردم دیگر پیدایتان نبوده و خیلی نگرانم.

من دوستم را بغل کردم و گفتم وای چه خواب خوبی برایم دیده ای . البته نه اینکه از زندگی

 نا امید باشم ولی آن لحظه احساس خوبی به من دست داد که نمی شود گفت .

 آن لحظه برای یک دم از زمین جدا شدم و به دوستم گفتم ....

حالا هر چه گفتم . یادم نمی آید . ولی مهمترین چیز این است که هر روز که میگذرد

دوست از دست رفته امان در یک حادثه را هر روز بیشتر یاد میکنم و هر روز به من

 نزدیکتر می شود . برای دوستانی که حافظه ی خوبی ندارند نام فامیلش را مینویسم (خزایی)

نامش همیشه در قلب من جاودان هست و باد

(البته در مورد دروغ یا راست بودن حس بعدها بیشتر مینویسم)

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 2:40 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | نامه ی مجازی | بلاگفا | قالب های پارسی

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com