شرایط فضای عجیبی را فراهم کرده اند. فضایی که احساس در آن نقشی ندارد و تنها زنده ای و زندگی نمیکنی .فضایی که آدمی سرشار و مملو نیست . از هر احساسی : از عشق ، از نفرت ، ازشادی ، از غم . شرایط آن چنان میخ خود را محکم کوبیده اند که چکش ها دردشان گرفته است .بعضی وقتها آدمی چیزهایی را درک میکند که هیچ وقت دیده نمیشوند و یا قابل لمس نیستند و اما برخی دیگر از لحظه ها هر چه تلاش میکند ، با دقت میبیند ، مرتب لمس میکند ولی هیچ چیز را نمیفهمد .این احساس چیست؟ اصلا کجای وجودمان قرار گرفته ؟ ما با کجایمان آن را درک میکنیم؟ آیا واقعا چیزی هست یا ما خودمان چیزی میسازیم؟ مثل ترس که همه میدانیم در روز در صندوق خانه چیزی نیست ولی شب جرات نمیکنیم آنجا پا بگذاریم . مثل دوست داشتن که کسی را میبینی و تازه با او آشنا میشوی و بعد از دو روز انگار سالهاست او را میشناسی و در لابه لای حرفها میشود فهمید انگار قبل از آشنایی یک چیزی آنها را خوانده و یک جایی در وجودشان گفته که باید همدیگر را دوست داشته باشند. همه میدانیم از انسان قدرتمند تر در زمین وجود ندارد ولی همیشه حس میکنیم یک نیرویی هست که از آدمی قدرتمندتر است .
من معتقدم که آدمی دارای یک انرژی نهفته است که فقط در هنگام مرگ او را ترک میکند و میتواند به کمک این انرژی هیچوقت گرسنه نشود و یا پرواز کند . اما یک سوال که این انرژی در کجای وجودمان است ؟ احساس کجاست؟
خالی شده ام . کلمات فریبم میدهند . نمی گذارند حرف اصلی ام را بزنم . نمیدانم از کلمه پرم یا از آن خالی ؟ اما خوب میدانم که جای کوبش میخ در مغزهایمان هیچوقت درمان نمیشود .
این شرایط که احساس را از ما گرفته است . و چکش مدام .
امان از این شرایط لعنتی
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 1:14 توسط عابر


