به خشنودی اهورامزدا

انسان زندگی مرگ

غولک ِ پشت ِ کوه ها

مرا به اسم صدا زد

آن هنگام که در میان ِ برف هایِ سمج

                                                قدم می زدم

غولک ِ پشت ِ کوه ها

مرا به اسم صدا زد

در میان ِ برف های ِ سمج ِ یخ شده به کف ِ پوتین

با هس هس ِ مدام ِ نفس

شاد از گذاشتن ِ ردی در برف

غولک ِ پشت ِ کوه ها

مرا به اسم صدا زد

از پشت ، سیاهی ِ شهر پیدا بود

                                و سپیدی ِ کوه در جلو

فِژ فِژ ِ پا به روی ِ برف

که آواز دادن ِ شهر

                  به از پی در آمدن

غولک ِ پشت ِ کوه ها

مرا به اسم صدا زد

عابری تنها از هم صحبتی ِ غولک ِ پشت ِ کوه ها

                                                بازمی گشت.

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 ساعت 2:2 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


شرایط فضای عجیبی را فراهم کرده اند. فضایی که احساس در آن نقشی ندارد و تنها زنده ای و زندگی نمیکنی .فضایی که آدمی سرشار و مملو نیست . از هر احساسی : از عشق ، از نفرت ، ازشادی ، از غم . شرایط آن چنان میخ خود را محکم کوبیده اند که چکش ها دردشان گرفته است .بعضی وقتها آدمی چیزهایی را درک میکند که هیچ وقت دیده نمیشوند و یا قابل لمس نیستند و اما برخی دیگر از لحظه ها هر چه تلاش میکند ، با دقت میبیند  ، مرتب لمس میکند ولی هیچ چیز را نمیفهمد .این احساس چیست؟  اصلا کجای وجودمان قرار گرفته ؟ ما با کجایمان آن را درک میکنیم؟ آیا واقعا چیزی هست یا ما خودمان چیزی میسازیم؟ مثل ترس که همه میدانیم در روز در صندوق خانه چیزی نیست ولی شب جرات نمیکنیم آنجا پا بگذاریم . مثل دوست داشتن که کسی را میبینی و تازه با او آشنا میشوی و بعد از دو روز انگار سالهاست او را میشناسی و در لابه لای حرفها میشود فهمید انگار قبل از آشنایی یک چیزی آنها را خوانده و یک جایی در وجودشان گفته که باید همدیگر را دوست داشته باشند.  همه میدانیم از انسان قدرتمند تر در زمین وجود ندارد ولی همیشه حس میکنیم یک نیرویی هست که از آدمی قدرتمندتر است .

من معتقدم که آدمی دارای یک انرژی نهفته است که فقط در هنگام مرگ او را ترک میکند و میتواند به کمک این انرژی هیچوقت گرسنه نشود و یا پرواز کند . اما یک سوال که این انرژی در کجای وجودمان است ؟ احساس کجاست؟

خالی شده ام . کلمات فریبم میدهند . نمی گذارند حرف اصلی ام را بزنم . نمیدانم از کلمه پرم یا از آن خالی ؟ اما خوب میدانم که جای کوبش میخ در مغزهایمان هیچوقت درمان نمیشود .

این شرایط که احساس را از ما گرفته است . و چکش مدام .

امان از این شرایط لعنتی

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 ساعت 1:14 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


با امروز نزدیک دو ماه است که در خانه تنها هستم . تا امروز از چیزی هراس نداشتم و الان هم هراسی ندارم . اما چند روزی است که احساس می کنم که کسی در کنارم است و یا هر لحظه در را باز می کند و داخل میشود . یا وقتی که صورتم مملو از کف صابون است آن را پشت سرم حس میکنم و سرم را که پایین ببرم و بشویم بالا که آمدم در آینه می بینمش . حس عجیبی است .اینکه احساست به تو دروغ می گوید یا راست . آیا واقعا چیزی هست ؟ یعنی احساس ، دروغ و راست دارد؟ تا مدتی فکر میکردم روح است که من نمی بینم و بعد به یاد حرفهای خودم که به دیگران میگویم افتادم که انسان دارای یک انرژی است که وقتی میمیرد از بدنش جدا می شود و کاملا سفید و آری از هرگونه چیزی است .پس با حرف خودم قانع شدم و رفتم سراغ جن . و تا مدتی فکر میکردم که جنی در کنارم است و یا وقتی حس نمی کردم کنارم است هر لحظه منتظر ورودش از در بودم . اصلا نمیترسیدم . حتی برای خودم قیافه اش را تجسم هم کرده بودم . اگر مرد بود لاغر بود و هم اندازه ی خودم و حتی ریش پروفسوری هم شاید داشت مثل خودم و اگر زن بود چاق بود و یک جورایی شبیه رابعه اسکویی بازیگر طنز چاقمان. خلاصه خیلی منتظر بودم که دیروز صبح دوست عزیزم را دیدم که آمد و سفت و سخت بغلم کرد و گفت حالت خوب است ؟ گفتم بد نیستم . البته ما هر روز همدیگر را می بینیم . دوباره چند باری نزدیکم شد و بیشتر ازهمیشه مرا بوسید . حس می کردم نگران است که خودش اعتراف کرد . گفت که دیشب خوابت را دیده ام . دیده ام که یکی از دوستانمان در انجمن داستان نویسان ( که الان این عزیز در کنارمان نیست اما انرژی اش را هر روز احساس می کنم) آمده و دستت را گرفته و با خود برده و من هر چه جستجو کردم دیگر پیدایتان نبوده و خیلی نگرانم.من دوستم را بغل کردم و گفتم وای چه خواب خوبی برایم دیده ای . البته نه اینکه از زندگی نا امید باشم ولی آن لحظه احساس خوبی به من دست داد که نمی شود گفت . آن لحظه برای یک دم از زمین جدا شدم و به دوستم گفتم ....

حالا هر چه گفتم . یادم نمی آید . ولی مهمترین چیز این است که هر روز که میگذرد دوست از دست رفته امان در یک حادثه را هر روز بیشتر یاد میکنم و هر روز به من نزدیکتر می شود . برای دوستانی که حافظه ی خوبی ندارند نام فامیلش را مینویسم (خزایی)

نامش همیشه در قلب من جاودان هست و باد

(البته در مورد دروغ یا راست بودن حس بعدها بیشتر مینویسم)

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 2:40 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


امروز ایران کسی را از دست داد که سیاه تنها رنگی نمی تواند باشد برای ماتم ازدست دادنش . نمی دانم امروز باید خوشحال باشم برای او یا ناراحت . کسی که ساده بود و بزرگ بود و به قول معروف هیچ چیز کم نداشت . صدایش سرشار از عشق بود و احساس . ماندگار بود جاودان . زبان در گفتن خوبیها و قدرت او کم می آورد . اشک دارد می ریزد . اصلا نمی دانم باید چه بنویسم . مانیتور تار شده است و من احساس کوچکی می کنم .

این چه قانون و مسلکی است نابازیگرها ستایش می شوند . خسرو عزیز من را ببخش که دوستت داشتم و الان دارم برایت اشک می ریزم . من را ببخش که بیشتر از این نمی توانم دوستت داشته باشم . من را برای همه ی بی ملاحظگی هایم ببخش که نتوانستم تمام فیلم هایت را ببینم و از آنها لذت ببرم . من را ببخش که تا وقتی زنده بودی به دیدارت نیامدم . مرا برای همه ی بدی هایی که به تو شد ببخش .

بازی بی نقص و زیبای تو را در حکم فراموش نمی کنیم و برای همیشه در قلبمان جاودان می مانی.

امروز صبح خسرو عزیز بر اثر ایست قلبی در گذشت . از دوست داران او میخواهم به معنای واقعی برایش ..........

ببخشید دیگر نمی توانم بنویسم و از این همه جمله های نا مربوط متاسفم . از روی احساس بود. نمی دانم برای چند عزیز دیگر باید مظلومانه نوشت .

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 16:20 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


همه ما اینطور بار آمده ایم که فقط بپذیریم و دنبال راه هایی بگردیم که از کنار مسائل بگذریم و از کشمکش ها اجتناب کنیم .. و بهترین راه برای این منظور وجود مسئولیت مشترک است..

پس برای اینکه مسائل مشترک ، منافع مشترک داشته باشد قانون به وجود آمد. همیشه در منافع و مسائل مشترک بحث و دعوا فراوان است و قانون ها نه به قصد حل مسائل و مشکلات ، بل به این منظور که دعوا ها و بحث ها تا ابد ادامه پیدا کند ، به وجود آمدند.

خدا آدم را آفرید و چون می دانست که روزی بهشت یکنواخت خواهد شد قاون وضع کرد و گفت که آی آدم و آی حوا اگر از قانون سر پیچی کنید ، مجازات می شوید . خب اگر حوا ، آدم را فریب نمی داد و آدم و حوا سیب یا همان سرپیچی از قانون را انجام نمی دادند ، هیچ اتفاق جالبی در این چند هزار سال اخیر رخ نمی داد . خدای قانون گذار ، قانون وضع کرد و بعد هم راهی برای سرپیچی از آن قرار داد . صرفا برای اینکه مجازات را پدید آورد . خدا خود می دانست که آدم و حوا یک روز حوصله اشان از کمال سر می رود و میخواهند که چیز های دیگر را نیز تجربه کنند . و چون ما هم ذره ای از وجود خدا هستیم پس به قانون گذاری عشق می ورزیم و تا بتوانیم مجازات های سنگین برای تخطی از قانون می گذاریم.(دیگر از بهشت رانده شدن مجازات سخت تری مگر هست؟)

قانون : مهم نیست که چقدر غیر منطقی ، بیهوده یا مهمل باشد ، مهم این است که قانون باشد با مجازاتی در خور قانون...

دادرسی : این است که انسان و اشخاص با تجربه تر و زرنگ تر(واژه ای در خورشان پیدا نمیشود) بر انسان ها و اشخاص بی شیله پیله پیروز شوند .(که امیواریم با ظهور کسی اینطور نشود)

ما همین طور هستیم .

البته با خصلت ها و حس های متفاوت که همه ما  ،جای همه رابه حس ترس اجاره داده ایم

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 ساعت 2:26 توسط عابر


[ ) ] [  ] [ 5 ]


صفحه نخست | پست الکترونیک | بلاگفا | قالب های پارسی

Designed by Mehran Rostami . Copyright © 2006-07 ParsiTheme.blogfa.com